خرید بک لینک
شاید اشتباه از آنجا شروع میشود که چشم به درگاه دیگری داری. برای کمبود محبت و خالی کردن درون خود و پر کردن آن با دیگری دست به کوچک کردن خویشتن ببری. خودت را کوچک کنی تا دیگری به چشمت بزرگ بیایید.وگرنه هیچگاه نگاهی، خواهشی، تمنایی به سوی من نداشت و ندارد. آنچه مرا در این باتلاق انداخت روح سرگردان و حیران خودم بود. عطش رسیدن به یک عشق هر سرابی را به چشمم، چشمه مینُمایاند.برایش خیالبافی میکردم، از رؤیاهای شیرینی که مغزم گاهی اجازه ساختن میداد، از روزگاری که دوست داشتم گاهی طعمش را بچشم، از آینده خیالی که ممکن بود برایم پیش آید، از همسران نداشتهای که به تمسخر برای خودم در نظر میگرفتم. از صدای سکوتی که گاهی کلافهام میکرد. اواخرکه یک هفتهای از او خبری نداشتم، استوری های او در اینستا را با اتفاقاتی که برای خودم میافتاد، فیلمهایی که میدیدم، آهنگهایی که میشنیدم، احوالاتی که بر قلبم میگذشت، ادغام میکردم و داستانسراییها میکردم. او برایم پروژهای شدهبود، داشتم خود را در وی فنا میکردم.و جوابی که از او میگرفتم به یک فحش ختم میشد، سگ در روحت .بازهم مینوشتم. خستگی در من راهی نداشت. اما جایی از قصه شوق من خوابید.عمیق هم خوابید. به خودم میگفتم لابد درگیر فرد دیگری است، لابد داستانها او را به وجد نمیآورند، لابد دارد به سختی کار میکند، لابد چیزی وجود دراد که او را به وجد نمیآورد، لاد شوقی وجود ندارد. این لابدها در ذهنِمن ساخته شدو همه چیز را به آتش کشید.گاهی فکر میکنم به این شعارهای عشق باید دو جانبه باشد، شاید دوستی هم مثل ورق بازی است. گاهی تو آس دل هم داری، اما حکم طرف مقابل تو خشت است و با یک دولوی خشت، دل تو را میبرد. دوستی باید جای خالیش در قلبت حس شود تا

برچسب: نویسنده: هستی مرادیان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:56

دامن اینترنت هر روز کوتاهتر میشود، نمیدانم تا کجا برچیده شود، دیشب برای دانلود یک آهنگ هشت مگی، نیم ساعت منتظر ماندم. برای دانلود فیلمها که دیگر نگو. برای دانلود فیلمها، نت گوشی را روشن میکنم و یک فیلم دوساعته میبینم و بعد با کمال تعجب میبینم، فیلم وسط دانلود از سرعت پایین، متوقف میشود. این روزها میگویند، میخواهند نت را ملی کنند دلم میخواهد تمام فیلمهای ندیدههام را دانلود کنم. چه کنم با این غم هجران. + نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۴۰۱ ساعت 20:10 توسط آزاده  | 

برچسب: نویسنده: هستی مرادیان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:56

اینجا هرچه نوشتهام از دلتنگی بی امانی است که برای آدمهای دیگر احساس میکنم. شاید دلتنگی هم نوعی توقع بیدلیل بر آن باشد که چرا از من دور است. چرا اگر دور هم هست من احساسش نمیکنم، چرا در این لحظهای که من او را در خاطرم یادآوری میکنم، نیست. شاید هم ماهیت دلتنگی برآن باشد که نباید مرا ترک میکرد. دلتنگی احساس عجیبیاست از اینکه نمیتوانی خودت از تنهاییت و از زندگیت لذت ببری و منتظر نفر سومی که تو را ببیند. امروز داشتم فیلم خواهر کوچکتر ما را میدیدم. از آن دست فیلمهایست که من از دیدنشان لذت میبرم از سکوت و کم صحبتیشان از درک متقابل یکدیگر و از اینکه حتی کینهای به دل راه نمیدهند و دربخشیدن، انسانهای فوق العاده سخاوتمندی هستند. از اینکه برای نجات یک انسان میجنگند. زندگیاین نیست که مثل یک چوب سخت و خشن باشی، باید مثل آب جریان داشته باشی، انعطاف و پذیرش دو مسئله مهم در زیستن اند. فیلم را به خاطر شکوفههای گیلاسش، شراب آلو، اوهایو و آریگاتو به خاطر میآورم. + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۴۰۱ ساعت 20:10 توسط آزاده  | 

برچسب: نویسنده: هستی مرادیان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:56

صفحه بندی